رضا قليخان هدايت
998
مجمع الفصحاء ( فارسي )
چون سيه شد سر زراندودش * آتش اندر جهان زند دودش خون مردان خورد به صبح و به شام * شيرخواره كه ديد خونآشام تا از عنبر دهان خود پر كرد * شبه را گنج خانهء در كرد نوك او در سخا به بهروزى * شد كليد خزانهء روزى پخته را خامهء تو خام كند * صبح را هيبت تو شام كند بقبول تو جان گرامى شد * تيزبينى به عقل نامى شد هركه نزديك تو روان شود * در فضاى عدم روانه شود آنكه بيرون زند ز حد تو پى * ذرهها درهها شود بر وى زنده پى زنده از پى آنست * كه بر او از تو داغ حرمانست به قبول تو گر دلير شود * زندهء گاو زو چو شير شود بريا هيچ شروشورت نيست * در سخن هيچ زر و زورت نيست چرخ را با سخات نام نماند * طبع با آتش تو خام نماند تا عطاى تو بخشش در شد * حرفهاى طمع ميان پر شد رو كه گم نام شد نياز از تو * ممتلى معده گشت آز از تو ورچه نيكو است اين كرم از آز * ليكن اين نه كه از لطافت باز معده از آز چون بپردازى * گلشكر هم به لطف خودسازى حاسدت را كه از در خواريست * زردروئى ز سرنگونساريست چرخ را بر كسى كه محرم نيست * زين چنين ريشخندها كم نيست و له ايضا دشمنانت آنچه ماده آنچه نرند * همه حمال هيزم سقرند ديده دارند ليك خيره چو طمع * مغز دارند ليك تيره چو شمع پيش تو يك عدو درنگ نكرد * چون قضا صف كشيد و جنگ نكرد درهء ذرهاى چو درد كند * سپه پشتهاى چه گرد كند سپر از هيچ خصم نفكندى * سايبانهاى سينهشان كندى